![]() |
![]() |
|
|
داشتم از خیابون رد می شدم یه زنه اونوره خیابون گفت : می شه منو از خیابون رد کنی. اومدم دستش رو بگیرم ، دستش رو کشید . داشتیم از خیابون رد می شدیم ، ماشین زد بهش مُرد. رفتم اونور خیابون سیگارم رو روشن کردم و مسیرم رو ادامه دادم.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1390ساعت 18:50 توسط علیرضا |
|
|
او لبه ی پنجره من زیر پنجره او سیگار به دست من ساز به دست
***
شب ها می رم زیر پنجره و با ساز دهنیم آرامش بخش ترین ترانه ی دنیا رو می زنم ، شب ها می آد لب پنجره و آرامش بخش ترین ترانه ی دنیا رو گوش می ده .
شب ها می آد لب پنجره و عمیق ترین پک ها رو به سیگارش می زنه ، شب ها می رم زیر پنجره تا خاکستره عمیق ترین پک های سیگار بریزه رو سرم.
***
پی نوشت : این یک عاشقانه نیست ، تصویره یک رویاست.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و یکم تیر 1390ساعت 11:33 توسط علیرضا |
|
|
بالای پل وایسادم و پایین رو نیگاه میکنم . . . به ماشینهایی که گاه بالا میآورند و گاه پایین . . . مأمور از پشت به شانههایم میزند . . . تا بر میگردم پرتم میکند پایین . . . میافتم روی زمینِ خاکی . . . خاکم را میتکانم . . . میخواهم بلند شوم ، نمیشود . . . سرم به سنگِ لَحد میخورد . . . عنکر و منکر میآیند برای سوأل و جواب . . . جوابهایشان را نمیدانم . . . جهنم را نشانم میدهند . . . در راه فرشتهای حکمی به دستم میدهد . . . مسئول دکهی سیگار فروشیِ سرِ پُلِ صراط . . . تا به انسانهایی که راهی بهشت میشوند سیگاری دهم تا پا در زمین نداشته باشند . . . و به انسانهای جهنمی سیگار خشک بفروشم تا هنگام گذر از پل سرشان گیج برود راهی جهنم شوند... این است دوگانگی زندگی ام در آن دنیا./ |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هفتم خرداد 1390ساعت 19:22 توسط علیرضا |
|
|
به تخمم |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هفتم اسفند 1389ساعت 21:16 توسط علیرضا |
|
|
دیگه وقتی نمونده که بخوام نفس بکشم . . . جونی واسم نمونده . . .
رفیق دیگه خستگی داره به ما تهتم فشار میاره . . .
چقدر سخته از یه سوراخ 2 بار گزیده بشی و ندونی از کدوم بیشتر سوختی . . .
خودت و سانسور کنی و واس خاطرش بسوزی . . . تا انتهای ما تهتت . . .
چقدرسخته که یه سال در حال خیانت به شازده کوچولو باشی و واس خاطرِ این خیانت کردن ، یه سالی رو روی کاغذهای کاهیت نقش بزنی که همون بشه نقشِ نابودیت که اگه سانسور نمی کردی خودت رو دوباره مجبور نبودی عروسی کسی دعوت شی که وقتی پای سفرهی عقدش میخواد لب بجنبونه و با اجازهی بزرگترها بله رو بگه ، با دیدنت بغز تو گلوش گیر کنه و انگاری یه چیزی تهه دلش بلرزه که نکنه داره اشتباه میکنه و 7 سال تاوونش رو بدی که اگه سانسور نکرده بودی میتونستی دل بکنی از این بدبختی ؛ این زمونه که یه بار دیگه وسطِ خیانت کردنم دعوتم کنه عروسیِ کسی که یه سال واس خاطرش نقش زدی تا یادت نره هفت سال تحمل کردی که خیانت نکنی . . .
تا یادت نره یادی رو که واس خاطرش دو سال حبسِ ابد خوردی تو خونهی خودت . . .
تا یادت نره تو قزلحصار داشتی بکارتت رو از دست میدادی . . .
تا خودت رو گم کنی ، گور کنی ، گم و گور کنی تو خودت تا نبینی خیانتی که کردی رو ، که وقتی خیانت میکنی باید شاشید تو هر چی دوست داشتنِ که شاید واس خاطرهِ تنهاییت تو کوپهاَس که . . . . . . که اگه واقعی بود نباید بوی کُهنگی میگرفت و تو رو مجبور به خیانت میکرد . . . که دیگه هیچی واسم باقی نمونده و سوارِ قطاری میشم که دیگه هیچ وقت قرار نیست تو هیچ ایستگاهی توقف کنه . . . میخوام با قطار نیمه شب ، توی یه کوپه تنها بشینم و بهمن کوچیکَ رو بزارم رو لبم و دودش رو فوت کنم توی دونههای ریزه برفی که داره میآد ، تا آب کنم هر چی خاطره اس که داره میباره از اون بالا ، دستم رو میبرم بیرون و تک تکِ نقشهای خیانتی که یه سال واس خاطرِ یه قدم زدنِ شبونه کشیدم و رها میکنم تا شاید یه روزی ، یه جایی برسه دستِ اون نقاش کوچولویی که باید.
میخوام برم ، برم تا تهِ خط و نابود کنم خودم و قطارم رو که تو هیچ ایستگاهی اجازهی پیاده شدن بهم رو نداده. لوکوموتیو رون برون که بچههای لبِ خط دارن سنگ میزنن . . . که اونا فقط دارن عبورِ یه قطار شیکسته رو میبینن و سنگ میزنن که شاد شن و من تو یه کوپهی تنها دارم سنگ میخورم و شادشون میکنم که یادم نره دماغِ گنده و لباسهای رنگی ارثی خونوادگیمونِ تا بخندن بهمون و تنهاییمون رو تو قطار نبینن.
پینوشت : نقاش کوچولو را به شازده کوچولو علاوه کنید. پی نوشت : دلِ دلقکها جای هر کی هست ولی هر جایی نیستن. مطالب مرتبط : http://clllown.blogfa.com/post-16.aspx http://clllown.blogfa.com/8901.aspx http://clllown.blogfa.com/post-22.aspx http://clllown.blogfa.com/8904.aspx http://clllown.blogfa.com/8908.aspx http://clllown.blogfa.com/post-39.aspx
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوازدهم اسفند 1389ساعت 16:1 توسط علیرضا |
|
|
اعتراف می کنم به از دست دادن تمام سلول های خاکستری مغزم ، اکنون دیوانه ای بیش نیستم . اعتراف می کنم ، من ، یک دلقک ، دچاره مازوخیسم و یا ایسمی دیگر از نوع دیگر آزاری هستم. هر کس خنده های زهر آگینه دلقکان را به باده سخره گیرد ، خنده هایم را باز پس خواهم گرفت . آنقدر از زنگ میردامادیت می گویم تا چراغ عذاب وجدانت سبز شود و به جرم سبز بودن ، تقاس خنده هایم را پس دهی. این است مازوخیسم دیگر آزاریم. باز پس می ستانم تمام ثانیه های گذشته ام را ، خنده هایی که بی هیچ بهایی ارزانی مردمان این شهر کردم. نقاش کوچولو یادت هست تهران را ؟ ونک و ولیعصر و آن بالا را؟ تمام آن خیابان هایی که سامورایی هاشور نزد ، یادت هست؟ عینک من کجاست ؟ خواب می دیدم، انگار از خوابی عجیب پریدم. ای کاش دروغی نبود تا این همه وقت دنباله مچاله ی کاغذهای طراحیم در پارک لاله بالا و پایین ندوم. یک ساله شدم اکنون. یک سال کاغذ مچاله دارم. یک سال. یادتان هست چقدر شکاندین اشکهایم را ؟ من اینم ، دلقک ، می خندانم ، تو حد خود بردار ، اجازه ی توهین به عقاید دلقکان را ندارید. حتی شما دوست عزیز. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و پنجم بهمن 1389ساعت 17:7 توسط علیرضا |
|
|
حالا من می گم از هفت سالگیم ....
یکی همسایه ی بقلی که مامانش مریض قلبی بود و یکی همسایه روبرویی که مامانش سرطان مغزی داشت . . . همون روزا با دستای کوچولومون یه عهدنوشتیم . . .
تا هر وقت حاله ماماناشون بد شد و رفتن بیمارستان منم دماغم رو بزارم رو صورتم تا همبازی هام رو بخندونم و نریزن اشکاشونو . . . . / |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سیزدهم بهمن 1389ساعت 5:49 توسط علیرضا |
|
|
ما دلقک ها کفش هایمان لنگه به لنگه نیست توان داشتن کفش های جفت را نداریم . / |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی ام دی 1389ساعت 19:43 توسط علیرضا |
|
|
لباس های کارمو پوشیدم و دماغم رو آویزون کردم و از خونه زدم بیرون ... پیر مردی که دم صندوق صدقات وایستاده بود با دست های فرو برده تو جیبش ، من رو نگاه می کرد و به خودش می خندید ... هیچ وقت سکه هاش رو تو صندوق ننداخت تا عمر ِ پیریش بیشتر از این نشه . هِ...هِ...هِ...صدقه عمر را زیاد می کند ؛ همینم شد ... یه روز وقتی داشت از خیابون رد می شد ماشین زد بهش و مُرد . اون روز جای خاصی نداشتم که برای اجرای برنامه برم ... باید به شهرداری پول می دادم که آخه در آمدی هم نداشتم ... اکثر مشتری های من بچه کوچولو هایی بودن که مادراشون برای اینکه عمر بچه هاشون زیاد بشه پولی به بچه هاشون می دادن تا جخ کنن جلو من و به عمر عزیز دردونشون علاوه ... دماغم رو از صورتم برداشتم و رفتم سمت مترو ... اگه با دماغ من رو می دیدن بهم اجازه ی ورود نمی دادن ... البته کفش های گنده و موهای فرفریم هنوز تو چشم بود ... اولین بارم نبود ... دوست نداشتم معطل شم تا بهونه پیدا کنن برای بیرون کردنم ... ولی مجبور بودم منتظر یه بچه یا یه پیر مرد بشم که تا کارت کشید منم از گیت رد شم ... نگهبانه هم همینطور زل زده بود تو صورتم ... همون موقع یه پیر زن اومد رد شه ... گفت اگه می خوای من برات بلیط می کشم ... نمی دونم به نگهبانه چه ریطی داشت که شروع کرد به غُر زدن ... پیر زن هم باهاش دعواش شد و منم از شلوغی استفاده کردم و از گیت رد شدم ... پووووووووف... پایین خیلی شلوغ بود ... اینگار خیلی وقت بود مترو نیومده بود ... این هم خوب بود ، هم بد ... امکان اینکه آدمها ی بیشتری به فکر طول عمرشون بیفتن بیشتر بود ... از طرفی جای کمتری داشتم که دلقک بازی در بیارم تا مردم بخندن ... بعد از کلی این پا اون پا کردن و نگاه های مترو مَن قطار اومد ... مترو مَن ِ اینگار کل حواسش به من بود که ببینه کجا می خوام سوار شم... با کلی زور چپونی سوار واگن دوم شدم ... اینطوری هم به خانم ها نزدیک بودم و ممکن بود یکی توشون پیدا بشه که من رو دوست داشته بشه و معمولاً بیشتر هوس عمر طولانی می کردن... ولی مشکل از همین سوار شدن شروع شد ... قبل از سوار شدن دماغم رو سرجاش تو صورتم گذاشتم ... ولی ... ولی ... در بسته شد .... آره در بسته شد و دماغم لای در گیر کرد ... یه بوووق ِ شدید انگار زدن ... نه می زدن ... آقای مترو مَن موظف بود با دماغ مَن بوق بزنه ... اما نمی دونست که نباید به دماغ یه دلقک دست زد ... ما دلقک ها ناموسمون دماغمونه ... بدون اون معنایی نداریم .... ووااااااااااااای نه ... ول کنه دماغم نیست ...داره می کندش...... آقای مترو مَن موظف بود هر چی بیرون واگن ها مونده بود رو بکنه و اون دماغ من رو کند و ... .... .... .... .... .... ..... راه افتادیم... حالا ... من ... یه دلقک... بدون دماغ؟؟؟ سکوت عجیبی تو واگن پیچید ... اونجا هیچ کس نمی خندید و همه داشتن به دماغ کنده شده ی من و خنده های آقای مترو من فکر می کردن... / |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نوزدهم دی 1389ساعت 14:34 توسط علیرضا |
|
|
خارجی - شب - قبرستون مادری بالای قبری در حال خوردن بچه ی تازه به دنیا آمده اش . کات./ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم دی 1389ساعت 12:30 توسط علیرضا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندهای روزانه |
|
آکادم هنر انجمن فیلم کوتاه ایران خانه سینمای ایران خانه هنرمندان ایران یغما گلرویی رسول یونان احمد شاملو حسین پناهی مونا برزویی ایران تئاتر آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|